عزيزسلام...

کارم که تموم شد ، بيش ازيک ساعت وقت داشتم.توراه هی فکر فکر که کجا برم بچرخم  ... بله بهترين گزينه اس... از در غربی وارد شدم مثل ده سال پيش...زمان زيادی گذشته بود ولی تمام مسير يادم بود ...اينکه الان به سر بالايی ميرسم بعد مجسمه ای که منو ياد کلاغ می انداخت...صدای خنده دخترکی را از درو شنيدم... و باز به گذشته رفتم ...خودم را ديدم که بی قرار از سمتی به سمت ديگر می دويدم و به هر بهانه ای می خنديدم...بازی کودکان با فواره های آب....باغ وحش بی شيرش... تا به آنجا رسيدم چشم بسته به سوی قفس ها رفتم... يادم افتاد که هميشه به ديدن خرس قهوه ای می رفتم. اگر زنده باشد ... نبود...عوضش هم هيچ خرس ديگری نبود...

دير شد بايد برم...