عزيز سلام...

يک شب خوابش را ديدم. اينکه التماسش می کردم با من دوست شود. يک هفته با اعصاب خورد گذشت. خودم را با اين فکر آرام کردم که آن کار بهترين کار در آن زمان بود.غم گذشته را نخور.

فراموش نمی کنم. دورا ن راهنمايی بود دوستی داشتم به نام سپيده... عجيب است اسم و فاميلش را به خاطر دارمو حتی آدرس خانه اش را هم ياد دارم.

ما هر کاری را باهم انجام می داديم باهم درس می خوانديم .باهم در تيم مدرسه بوديمو باهم ...باهم..... .

يک روز به اين فکر افتادم که آيا واقعن سپيده را  دوست دارم يا از سر ترحم است. اوشرايط خاص با خانواده ای خاص داشت. ترسيده، جای اينکه دوستش داشته باشم....شايد کارم اشتباه بود . ولی دوستيم را بهم زدم.ديگر هيچ کاری را با او انجام ندادم.

گاهی شبها فکرش اعصابم را خورد ميکند.اگر هيچ وقت به موضوع دوست داشتن و ترحم فکر نم کردم حالا حالاها با هم دوست می مانديم.

هشت سال از آن ماجرا گذشته ولی تا تنها ميشوم و کاری ندارم.سپيده به سراغم می آيد. يکبار خواستم برم در خانه اش.... آنها از آنجا رفته بودند.

گاهی حالم از افکار و کارهای خودم بهم می خورد.