کمد لباس هاشو که باز کرد. بيش از ده مانتو داشت اما هميشه قرعه به يک مانتو می افتاد. مانتويی که نسبت به مانتوهای ديگه رنگ و رو رفته بود . و بارها روانه خشکشويی شده تا شايد بوی عطر از بين بره.عطری که هر بار به مشامش می رسيد اونو به گذشته می برد.در حين چرخيدن در روزهای شيرين و خوش گذشته صدای فرياد نخراشيده همسرش رو شنيد(بانو دير شد). بانو تندی دکمه ها رو بست و بلند اما طوری که همسرش نشنود گفت:" گذشته ها گذشت. تمام شد". ولی هر بار که برای تسکين دلش اين رو ميگفت، دلش بيشتر می گرفت.