من هيچ وقت ،هيچ چيزی را نمی تونم از ذهنم پاک کنم.نه به قول ندا.ح با نوشتن و نه به قول خودم با پاک کن.

شايد بتونم چند وقتی ازش  فرار کنم که مثلا بگم فراموش کردم. اما نمی شه ،آخر يک جای دست رو می شه.

داری دنبال جزوه .. ميگردی که يک هو عکسی پيدا ميکنی و ريز ريز اتفاقاتی که افتاده هوری ميريزه جلو چشمات.

تو باشی چی کار می کنی؟

من عکس رو گذاشتم رو قلبم و گريه کردم .بعد گذاشتمش سر جاش تا دفعه بعد که دنبال چيزه ديگه ای گشتم باز پيداش کنم.

تو بودی چی کار می کردی؟