گفت: بيا برای دوستی مان يک نشانه بگذاريم. گفتم: باشد.تو بگذار.گفت:شکلات، هر بار که همديگر را می بينيم يک شکلات مال تو،يکی مال من باشد؟ گفتم: باشد.   

هر بار يک شکلات می گذاشتم توی دستش او هم يک شکلات توی دست من. باز همديگر را نگاه می کرديم يعنی که دوستيم، دوست دوست. من تندی شکلاتم را باز ميکردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مکيدم. می گفت: شکمو! تو دوست شکمويی هستی. وشکلاتش را می گذاشت توی يک صندوق کوچلوی قشنگ. می گفتم:بخورش! می گفت: تمام ميشود. می خواهم تمام نشود. برای هميشه بماند.

صندوقش پر از شکلات شده بود. هيچ کدام را نخورد. من همه اش را خورد بودم. گفتم:اگر يک روز شکلات هايت را مورچه ها بخورنديا کرم ها آن وقت چه کار می کنی؟ گفت:مواظب شان هستم. می گفت می خواهم نگه شان دارم تا موقعی که دوست هستيم .ومن شکلات را می گذاشتم  توی دهانم و ميگفتم: نه نه تا ندارد. دوستی که تا ندارد.