قهوه‌ که‌ می‌خوری‌ به‌ من‌ گوش‌ بده‌ !
شاید دیگر با هم‌ قهوه‌ نخوریم‌ُ

فرصتی‌ نداشته‌ باشیم‌،
برای‌ گَپ‌ زدن‌ !

نه‌ از تو چیزی‌ می‌گویم‌،

نه‌ از خودم‌ !
ما شمالی‌ترین‌ نقطه‌ی‌ عشقیم‌
!
دو سطرِ حاشیه‌نویسی‌ شُده‌ با مداد
!
درباره‌ی‌ چیزی‌ بزرگ‌ترُ پاک‌تر از من‌ُ تو

حرف‌ می‌زنم‌
!
عشق‌، شاپرکی‌ آمده‌ از بهشت‌ بود،

بر شانه‌هامان‌ نشست‌ُ ما پَراندیمش‌ !
ماهی‌ مطّلایی‌ بود آمده‌ از دریا،

ما لِه‌اَش‌ کردیم‌ !
ستاره‌یی‌ آبی‌ بود که‌ سوزاندیمش‌
!
مهم‌ نیست‌ که‌ چمدانت‌ را ببندی‌ُ بروی‌

مهم‌ نیست‌ که‌ ‌سیگار را با خشم‌
روی‌ مُبل‌ خاموش‌ کنم‌...
مسئله‌ پیچیده‌تر از این‌هاست‌
!
به‌ من‌ُ تو مربوط‌ نیست‌
!
ما دو صفر در شمال‌ عشقیم‌ُ

دو سطرِ حاشیه‌نویسی‌ شُده‌ با مداد...
قصه‌، قصه‌ی‌ آن‌ ماهی‌ مطلّاست‌

که‌ دریا به‌ آغوش‌مان‌ افکندُ
ما میان‌ِ انگشتانمان‌ لِه‌اَش‌ کردیم‌ !