گفت: قلبم آرومه. منظم می زنه! کم پیش می اد که اینقدر تند بزنه که احساسش کنم. اینقدر پیش بره که دلم بخواد قلبم رو بالا بیارم.اما وقتی به اون فکر می کنم قلبم خودش رو نشون می ده با یه ریتم خیلی قشنگ شروع به زدن می کنه. این ضربه زدن هاش رو دوست دارم.

گفت: اما مغزم پر هیاهو شده، پر حرف، پر صداست. آرامشی که توقلبم هست اینجا نیست.

گفت: برام آروم کردن قلبم از مغزم راحت تره!

گفت:حالا که فکرم ریخته بهم باید قانعش کنم. این کار برام خیلی سخته!

گفت: اما خوشحالم که یک بار هم که شده قلبم آرومه! خوشحالم که یک بار هم که شده برای دله قلبم قدمی برداشتم، با اینکه فکر و عقلم خودش رو زیر سوال می بینه!