ساعت ۱۵/۴-خيابان حسن تاش

پژوی جی- ال -اکس مشکی پيچيد تو خيابان. ۲ سر نشين داشت . درب راست ماشين باز شد.(دل شوره داشتم.... تنها تو يه خونه قديمی...) يه آقا با کيف دستی بزرگی از ماشين پياده شد. راننده سريع از جايش بلند شد و به سمت نفر اول دويد. او را گرفت و به طرف پياده رو هدايت کرد.(همانجا که من کار داشتم اونم کار داشت...) زنگ درو زدم . بر عکس همه جا از آيفون خبری نبود. در باز شد خودم را معرفی کردم و داخل شدم . اونم اونجا بود .پشت به من اما مرا می ديد. وارد اتاق شديم. چراغ ها خاموش بود . نيازی به روشنايی نداشت. او مرا حتی از پشت عينک دودی بزرگش هم ميديد. پشت سرمان خانمی داخل شد و چراغ را روشن کرد و من در دل خنديدم... ديدکه روی کدام صندلی نشستم و به چشمان من نگاه می کرد در صورتی که من نمی توانستم چشمان او را ببينم . رويش را برگرداند وقتی آن خانم صحبت کرد .. او را هم می ديد..(اگرازش بپرسم حتما می تونه بگه مانتوم چه رنگيست...) او مرا با گوش هايش و از پشت آن عينک مشکی بزرگ می ديد در صورتی که من با دو چشم قهوه ای  نتوانستم او را ببينم واو را درک کنم.....