سلام...

هميشه پايان هر مبحث ميگفت:همه فهميدن...کسی سوالی نداره...و امان از وقتی يک نفر دستشو ببره بالا و بگه من فلان قسمتو نفهميدم ميشه يک باره ديگه....که وسط حرفش میپره و ميگه مگه سر کلاس نبودی؟...(چرا بودم اما خودت ميگی کی نفهميده؟...)

اينو از من داشته باشيد اگه يه نفر حالا هر کی معلم ،استاد،...بعد هر مطلب ..ويا ابتدای سخنش گفت هر جا رو که متوجه نميشيد بپرسيد...تا آخر سال ازش هيچ سوالی نکنيد...به نفع خودتونه

من توی درس شيمی خيلی ضعيف بودم..خيلی.. بيش از تصور..هميشه هم از اين جور معلمها به من ميخورد...شايد نمره خوبی ميگرفتم اما هيچی ياد نميگرفتم ..فقط حفظ برای ۲۴ ساعت ..همين ...

سالی که قرار بود برای کنکور بخونم ديدم نميشه همه ی شيمی رو ۲۴ ساعت قبل امتحان خوند ...و تصميم بر اين شد که تابستان به يه کلاس تقويتی برم...

چشمتون روز بد نبينه من که تا اون روز همه ی معلم هام زن بودن وقتی اومد توی کلاس من قشنگ سکته زدم که باز  اين شيمی رو ياد نخواهم گرفت...ما تو کلاس پنچ نفر بوديم...فکر کنم از حالت صورتم فهميد که همچين حس خوبی ندارمو خواست که يه مسئله حل کنم...ای داد بی داد من که چيزی بلد نيستم...گفتم دوست ندارم گجی بشم . خنديد

دکتر بابک قهرمانی بيش از ۲۸ سال نداشت...از بد روزگار نتونسته بود در رشته ای که درس خونده بود کار کنه..پس معلم شد..وچه معلمی ..معلمی که هر شاگردی آرزوی داشتنشو داره...

جلسه ها بعدی فهميدم که با همه معلم های که تا اون روز ديدم فرق ميکنه...تا دلتون بخواد ازش سوال ميکردم ..اصلا دستش اومده بود که من خنگم و اومد که بفهمم نه ياد آوری کنم...شيمی ۰٪ من شد ۷۰٪ به بالا ...

بچه های کلاس برای تشکر از زحمت هايی که برامون گشيده بود روز تولدش يه خرس قشنگ کادو داديم تا هميشه ياد اين شاگرد ها خنگش باشه...

معلم خوبی است...بسيار مهربان و دوست داشتنی...اميد وارم هر جا هست خوش باشه و يه روز به عنوان پزشک جراح کار کند( البته در کنار معلمی)