سلام...

هفته های آخر را می گذراند.فشار خون بالايی داشت .دکتر اخطار کرده بود فشار خون بالا برای هر دو خطر ناک است.

علت بالا بودن فشار خون وجود مادرشوهرش بود. تصميم بر اين شد که هفته های آخر را پيش مادر باشد.علی و ياسمن کوچولو راهم با خود برد..

بعد از چند روز که خانه ی مادرش بود احساس کرد که روز آخر است.و برگشت به خانه ی خود...خانه که نه ويرانه...ظرفهای غذای مادر شوهر را شست...روی گازش يک وجب روغن و غذا بود را با وسواس زياد تميیز کرد...و بعد افتاد به جان فرش ها و کف خانه...وبعد از آن همه کار علی و ياسمن را حمام کرد...شب شد وهمه خوابيدند...اصلا به رويشان هم نياورد که درد دارد.ساعت ۳ نيمه شب بود که رفت حمام تا خستگی را از تنش بيرون کند...ودرد آغاز شد...همسرش را صدا کرد و ديگر هيچ نفهميد...وقتی به بيمارستان رسيد احساس کرد که بچه به دنيا آمده...بدون حضور پزشک و ماما...از آن روز بيست سال گذشته...

www.dastanhaye-ava.persianblog.ir