سلام...

شمارش معکوس شروع شده شايد شما  هم تو اين روزا داريد گذر يکسال عمرتونو وارسی ميکنيد...و من از اينکه يه دفتر قرمز را برای اين کار انتخاب کردم خيلی خوشحالم ... آدمای که حافظه ی خوبی ندارند بايد يه دفتر خاطرات داشته باشند تا شرمنده خودشون نشن... خلاصه گذر يکسال عمر من اين طور بود:

*روز سال تحويل چه برف قشنگی اومد . زمستان ثابت کرد قدرتش بيش از بهاره.

*بعلت گير کردن پشت کنکور سعی کرديم مسافرت نريم...وای که چقدر درس خوندم (آوا نخون اينارو)...راستی راستی کلی تو عيد درس خوندم و همه ی قبوليم به  برنامه ی فشرده مديونم که مشاوره تحصيليم خودم بودم. اگه مشاور خواستین با قيمت مناسب هستم.

*روز پنجم اتفاق خيل خيلی ...خيلی خوبی برايم افتاد که انرژی تا پايان سال را تامين کرد...و يه مسافرت سه روزه به اصفهان رفتيم که اصلا خوش نگذشت

*دوره دوم شروع شد...ما هر روز ساعت ۴ صبح بيدار سديم و درس خونديم...بله ديگه وقتی يکسال بخوری بخوابی بايدم در عرض سه ماه خودتو بکشی تا به کنکور برسی.

*در بين درس خوندن تفريح فراموش نشد و يه روز ناقافلی رفتيم بيرون به مامان اينا گفتيم ميريم آموزشگاه خدايی هم رفتيم اما آخرش يه جا ديگه هم رفتيم و آغاز سرنوشتی ديگر ...

*کنکور سراسری و آزاد تمام شد... هورا ..از آزاد راضی تر بودم...

*روزای نزديک به جواب کنکور کلی دل شوره و ....

*هم آزاد و هم سراسری برنده شدم ...هورا...چون يکی از برندکان ازاد تهران بودم دلم نيامد از شهر زيبای دود آلود دور شوم...

*و شدم يکی از اهالی همشهری محله ۳ البت بازيکن ذخيره...بازم خدا رو شکر که بازيکن ذخيرم خيليا اصلا بازيکن نيستن چه اصلی چه فرعی...

*وآخرين اتفاق دوست داشتنی همين ديروز در جشنواره ی برترين های محله بود که کلی خنديديم وکلی حساب نشديم و يکی از ترين های جشنواره بوديم و ان هم کمترين برنده...

*آرزو ميکنم برای شما اين پايان آغازی زيبا در پی داشته باشه ...برای من پايان ۸۲ آغاز بسيلر دلپذيری داشت...