سلام...

سيزده روز از سال ۸۳ گذشت... نبايد با گذشته زندگی کرد. اما يادش بخير...تو سال ۸۳ خيلی از اطرافيان ما عزيز از دست دادن... مادرجون(مادربزرگ مامانم) بعد از سه سال مريضی و زمين گير بودن به رحمت خدا رفت... زن خوبی بود... با موهای پنبه ای زيبا....

ساعت ۹ صبح بود که وارد شهر شديم.تهرون خاموش خاموش... هيچ کجا ترافيک نبود...از صدر که وارد مدرس می شی همه دستاشون رو به آسمونه... ما که می رفتيم دستشون رو به آسمون بود ...اينقدر به اين حالت موندن تا بالاخره خدا حاجتشونو داد...دستاشون پر پر ...

وای چه آسفالتی يه دست انداز کوچولو هم نداره...آخيش...