سلام...

اول قرار نبود کسی با ما بياد بعدن قرار شد هر چی عمه هست بياد.

دو تا از عمه ها با هم قهر بودن حالا بيا درستش کن...

ما دخترا که ۶ تا بوديم تو يه اتاق فسقله کمی اتش سوزانديم

تقريبا روزی ۲ ساعت راه رفتيم و کل شهرک را متر فرموديم... ولی بياد ندارم چند متر بود تا خدمتتان عرض کنم...

هفته ی اول تمام شد و عمه ها نخود نخود هر که رود خانه ی خود در آوردن و کمی منزلمان آزاد شد...

روز بعدش دلمان گرفت... راستی پدر و دو برادر هم به تهران باز گشتن و ما راحت تر از پيش شديم... و به بابل رفتم که جانمان درآمد تا رسيديم...

هوا آفتابی و کمی سوزان شده بود...دو روز بعد يکی از بروبچه دانشگاه سر کوچکی به ما زد و مرا بسیار شادمان کرد...

روز بعد برايمان از بابل و چالوس مهمان آمدو من برای اولين بار جوجه کباب درست کردم ... نزديک بود مهمانان گرام انگشتانشان را هم نوشه جان کنند که ما جلويشان را گرفتيم

پدر و دو برادر باز گشتند به سوی خانواده...

جمعه هر جا باشی دلگيره

سيزده بدر جای تان خالی در منزل تهرون بسر برديم و دريغ از يک عمه که ما را دعوت کند...در خانه ماندن همانا و خواهرم با سرعت مورچه زمين خوردن همان... هر کار کنيم نحسی سيزده خره ما را ميگيرد

اين بود انشاء من... و گوش ميدهيم به انشاء شما... نه خبر ؟