وای انگار يه زلزله ی هشت ريشتری اونم فقط تو اتاق من اومده...آتشفشان هم شده...همه چی در هم برهمه....

************************************

ديروز پريروز رفته بودم خونه مادر بزرگه .تنها بود.خيلی با حاله.من از خستگی مثل يک عدد جنازه متحرک فقط خميازه می گشيدم.با هم نشستيم وسائلشو مرتب کرديم... کار مهمی که من انجان دادم که هيچ کس ديگه نمی تونست انجام بده: شناسايی جوراب های پاره .نظر دادن درباره لباس ها مادر بزرگه.آخر سر هم مرتب کردن کيف دستيش. همشم می گفت تو باسليقه ای... حوصلت بيشتره...تا دلتون بخواد هندونه....منم که يک ضرب دهنم باز و از گوشه چشم چپ آب ميومد.