هفته ای گذشت يکی از بهترين هفته های سال شروع نشده ۸۴ بود.

شنبه:ميگن مار از پونه بدش مياد در لونش سبز ميشه. راست ميگن. کلاس آزمايشگاه پينوکيو با دوست دخترش  پشت در کلاس  دل ميدادن و قلوه ميگرفتن. اونم با چه صدايی . تمام کلاس صدای اون دو نفر بود. استاد بابا لنگ دراز (دانايی فر) گشت و گشت  مار تو کلاس و پيدا کرد و گفت برو بيرون به دوستاد (پينوکيو و دوست دخترش) بگو برن جای ديگه! قبل از اينکه استاد بهم بگه  داشتم برای بچه ها سر همين موضوع مسخره بازی در می آوردم.... وقتی گفت برو شنگول شدم که حالشو بگيرم. وقتی با اون لحن و حشتناک بهش کفتم برو يه جا ديگه . همچين لبخند رو لبش يخ زد که گفتم الان سکته ميزنه!

يکشنبه: جای همگی خالی خالی سر دو تا از کلاس ها نرفتم يکيشو يواشی حاضری بگيرم يکيشم بی خيال شدم. با يکی از بچه ها رفتيم تجريش .روهم سه هزار تومنم نداشتيم.! جاتون خالی رفتيم امام زاده صالح.

دوشنبه:روز خوبی بود اتفاق خاصی نيافتاد.

سه شنبه: هم که تعطيل بود . تو خونه با خواهرم خوش بودم.

چهارشنبه: کلاس اول صبح برگزارشد. با استاد سرمایی(بحرينی).وسط کلاس فهميديم که ايول  استاد عصبی (خاکبيز) نيومده!رفتم همشهری ، خبری نبود. منم تابی کار ميشم پريدم خونه ی نگار . يه دوساعتی پيشش بودم...بعد يه جا کار داشتم که جای هيچ کس خالی نبود. چون دوست داشتم فقط خودم باشم.

پنج شنبه: صبح مثل بچه های خوب و تميز پاشدم اتاق مرتب کردم که يهو زلزله نياد و بعد نشستم سر مدار . تا اومد حالم با اين درس گرفته بشه. تلفن زنگ خورد.منم پريدم رو گوشی . بله نازی جون بود .روز جمعه کوه... هوراااا...

جمعه: جای همتون خالی  البته بايد برای خودتون زيرانداز می آوردين!

مسعود مير ( کلی وقت بود که نديده بودمش . دلم برای اذيت کردناش تنگ شده بود يه وقت بهش نگيد!)

مسافر کوچولو ... نازی جون ...علی ... علی رضا ...  صدای يک گاو ..حالم... يه ۱۲ نفری بوديم که اسم همشونو نيارم. جای همتون خالی کلی خوش گذشت