سلام...

خدا نصيبه گرگه بيابون نکنه! ديروز يکی از بچه های دانشگاه زنگ زد که بريم انقلاب... من کتاب می خواستم و مرضيه لوازم نقاشی...نمی دونم چطور دانشگاه قبول شده... منو کشت تا دو تا دونه مداد بخره شصت بار رفتيم تو مغازه ها چون خانمو فراموش می کرد که کاغذ بگيره ... مداد فلانو برای دوستش بخره... کلی از اين کارا ...اون وسط هم منو با جالباسی اشتباه گرفته بود و تمام وسايلش دسته من بود وگاهی يادش می افتاد ....خلاصه کلی پشته دستمو داغ کردم که هر کی زنگ زد گفت بريم بيرون قبول نکنم.يه کار بد انجام دادم .اونم اینکه برگشت تو اتوبوس چهار زانو نشستم...

امروزم از اون روزا بود.نمی دونم چم شده بود. فکر کنم فشارم پريده بود پايين. ولم ميکردن افقی ميشدم..اما من اين قد لج بازم که با اون حالم تو جلسه دانشگاه شرکت کردم .کلی هم داد و بيداد و از اين کارای بد کردم... پسرا هم که اينکار نه انکار تا من کمی ساکت می شدم اشاره که حرف بزن... جا تون خالی ...کلی خنديدم ..پتروس فداکار يکی از نمايندهای پسرا کنار دسته من نشسته بود... هيچ کس مثل گروه ما نمی تونست اينطور خودشو نقض کنه... از اون ور يکی يه چی ميگفت ،آقای پتروس زحمت می کشيد نقض می کرد... نمکای نمکدون جلو دست منم خالی شد از بس که با نمک خوردن خودمو سيخ نگه داشتم...

هميشه شاد باشيد