سلام...

نمی دونم چرا اين چند وقت احساس می کنم ديگه آدم بدرد بخوری نيستم.

احساس ميکنم نه تو درسم آدم موفقی هستم و نه تو کارم آدم مفيدی... وقتی فکرشو ميکنم کس ديگه ای که هم به اين کار بيشتر علاقه داره و هم درسشو خونده می تونست جای من باشه و شايد اگه من نبودم اون می تونست به زندگيش و آرزوش برسه ، داغون ميشم.

راستش حالا که فکر ميکنم ميبينم من هيچ کاری و هيچ درسی رو دوست ندارم که بگم: ماهی رو هر وقت از آب بگيری تازه اس. و شروع کنم از سر درس بخونم ،برم دنبال درسی که علاقه دارم.

دچار بی احساسی و بی علاقگی شدم.

الانم که مثلا دارم خودمو برای امتحانات پايان ترم آدمده ميکنم فقط و فقط به خاطره اينه که پارسالخودمو به آب و آتيش زدم که به اينجا برسم.

شايد به قول ارژنگ امير فضلی (در مصاحبه با همشهری جوان) منتطر يه معجزه تو طرز فکرم هستم.که شايد عاملی بشه اون همه شور و اشتياق دوباره وجودمو پر کنه.و تا اون روز نبياد بيکار بشينم و بگم از اين بدم ميادو اينو دوست ندارم.(اينا ديگه از خودم نه ارژنگ).

دعا کنيم . اينبار نه برای قبولی تو درس بلکه برای قبولی توزندگی،برای هم دعا کنيم.