اینجا چراغی روشن است

توی تاریکی

بین چشم باز و بسته هیچ تفاوتی نیست

/ 2 نظر / 9 بازدید
سحر

مسافر از کنارِ من ساکتُ بی صدا گذشت رفت تا تو خاطرات من شاید بشه یه سرگذشت مسافری که هر قدم با منُ مثلِ سایه بود منُ تو غُربت جا گذاش، رَف با بودُ نَبود مسافِرِ خسته ی مَن، مَن از تو خسته تَر بودم تُو رفتیُ پَر کشیدی، مَن که کبوتر نبودم رفتی رسیدی آسمون، خوب می دونم قَد کشیدی امّا تو آینه ی َسَفر، چشمای خیسُ ندیدی دلم می خواد داد بزنم، نفرین بِه هر چی سَفرِه آخرِ قصّه ی سفر، این عشقِ که دربِدرِ سفر اَگِه قصّه باشه، آخرِ قصّه مُردَنِ از غصّه دل شکستنُ، به گریه دِل سِپردن ِ مسافِرِ ساده ی من، از کی فرار کردی بگو نیستی ولی خیالِ من، نشسته با تُو روبرو فاصِله بینِ منُ تُو، دُرُستِه صد تا نَفَسِه امّا هوای ِ سبزِ تُو، پیشِ دلَم تو قَفسِه.... سلام روزت بخیر باشه مهربون....قشنگ....اگه کلبه کوچیک مارو قابل دونستی حتما یه سربزن آخه آبجی سحرت تازه آپ کرده[چشمک] یه سری لینک های جالب و مهیج هم برات بالای صفحه گذاشتم یه نگاهی بنداز...اگه این لینک ها بدردت نخورد بگو یه سری دیگه بزارم منتظر حضور گرم و صمیمی ات هستم روز خوبی داشته باشی....[بغل][گل][گل][گل][بغل]