غزل

«امشب به قصهء دل من گوش می کنی»
«فردا مرا چو قصه فراموش می کنی»
ه.ا.سایه
 

 چون سنگها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی
رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی
دست مرا که ساقهء سبز نوازش است
با برگ های مرده همآغوش می کنی
گمراه تر از روح شرابی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی
ای ماهی طلائی مرداب خون من
خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی
تو درهء بنفش غروبی که روز را
بر سینه می فشاری و خاموش می کنی
در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت
او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟

/ 9 نظر / 7 بازدید
سید مهدی

سلام ... اون تغييری که اول وبلاگتون ازش حرف زده بوديد اتفاق افتاده ...از مطالب وبلاگتون مشخصه... موفق باشيد... يا علی

somayeh

زيبا بود ای زيبا انديش منتظرم نذار

» ¤`·.¸¸.·´¯`·.سحر» ¤`·.¸¸.·´¯`·.

سلام دوست عزيز/ روزگارت سفيد چون برف و تنت ازتابش گرمای خورشيد گرم ودلت چون غنچه های تازه شکفته شاد /به کلبه آّجی سحرتم یه سر بزن خوشحال میشم روز خوش

بفرما!

کانگرجولیشن نسترن! یو هَو مید اِ نایس وبلاگ، بات ترای تو ایمپروو یور ابیلیتیز!

farhad yalda

بمان در سايه ی تنهايی.بی نيرنگ است لا اقل

Elnaz

می کنی .می کنی .مي کنی.چرا همش منتظری که کارای ديگران رو نگاه و تفسير کنی؟پس خودت چی؟نمي خوای قدمی برداری؟

laleh xatoon

مهتاب اما هيچ وقت سيه پوش نمی شود حتی وقتی خورشيد رنگ می بازد به جبر

بفرما!

ماییم و می و مطرب و این کنج خراب - جان و دل و جام و جامه در رهن شراب... ثنکس تو کام این مای وبلاگ، هَو فان! (:

محمد

پروردگارا : به من آرامشی ده ، تا قبول کنم آنچه را که تغییر ناپذیر است قدرت وشهامتی عطا فرما ، تا تغییر دهم آنچه را که می توانم ودانشی عنايت كن ، تا بدانم تفاوت آن دو را ... يا علی