خاطره

دفتر خاطراتم و می گم

می خواستم بندازمش دور

اما...

سادگیش نجاتش داد

/ 3 نظر / 4 بازدید
رفیق

من دفتر خاطرات ندارم ولی حیفه ادم دفتری که با عشق و علاقه زیاد مینویسه و صفحاتش رو سیاه میکنه به همین سادگی دور بندازه....

رفيق

سلام رفيق حالت چطوره؟پيشاپيش شب يلدا رو تبريک ميگم و اميدوارم بهت خوش بگذره و اميدوارم که پرخوری نکنی تا صبح دلدرد داشته باشی...//// دیوارهای خالی اتاقم را از تصویرهای خیالی او پر می کنم خدای من زیباست خدای من رنگین کمان خوشبختی ست که پشت هر گریه انعکاسش را روی سقف اتاق می بینم من هیچ با زبان کهنه صدایش نکرده ام و نه لای بقچه پیچ سجاده رهایش او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و من در نهایت حیرت حالا گاه گاهی که به هم خیره می شویم تشخیص خدا و بنده چه سخت است ////تسلیم عشق به روز شد منتظر حظور شما هستم///

محسن

قشنگ شده خونه نو مبارک غلط کردی که بندازيش دور