زندگی نقطه نيست...

سلام...

سيزده روز از سال ۸۳ گذشت... نبايد با گذشته زندگی کرد. اما يادش بخير...تو سال ۸۳ خيلی از اطرافيان ما عزيز از دست دادن... مادرجون(مادربزرگ مامانم) بعد از سه سال مريضی و زمين گير بودن به رحمت خدا رفت... زن خوبی بود... با موهای پنبه ای زيبا....

ساعت ۹ صبح بود که وارد شهر شديم.تهرون خاموش خاموش... هيچ کجا ترافيک نبود...از صدر که وارد مدرس می شی همه دستاشون رو به آسمونه... ما که می رفتيم دستشون رو به آسمون بود ...اينقدر به اين حالت موندن تا بالاخره خدا حاجتشونو داد...دستاشون پر پر ...

وای چه آسفالتی يه دست انداز کوچولو هم نداره...آخيش...

 

/ 6 نظر / 5 بازدید
مرتضا

چراغ اول سال جديد را نصيب مان كردند.شكر!

مرتضا

از سرزمين سبز چه آورده ايد بانو؟

hossein

چه عجب اين دست اندازها رو درست کردن...سلام خدمت نسترن بانو...سال نو مبارک...خدا مادر جون شما رو هم بيامرزه...من هم يه دوست خوب از دست دادم...فقط ۱۹ سالش بود...خوب ديگه. شاد باشی

مهدی .ع

سلام نسترن عزيز ممنون که اومدی اون حس غريب حس آشنايی بايه دوره جديد زندگيه موفق باشی مهدی .ع

محسن

گاهی نظر دادان خيلی سخته...خوش باشی

کمی آزادی

بالاخره نظر سنجی درست شد: خدا ايشون رو بيامرزه. چه عکس قشنگی!